داستانی که نفهمیدم چرا
یکی از آشنایان ما خانم مومن و مهجبه و نماز شب خوانی است... او ظاهرا آدم بدی نیست و اغلب از او تعریف می کنند...
چند سال پیش وی در جریان شرکت در مراسم شبهای محرم در مسجد محله شان٫ هنگامی که به مداحی گوش می دادهُ ناگهان یک دل نه صد دل٫ عاشق صدای مداح مزکور شده و تصمیم می گیرد که قلب ایشان را تصاحب کند.
از طرف دیگر مداح جان خودش یک زنی داشته که سالها٫ صادقانه با او زندگی کرده است .منتها این زن چاق بوده و از طرفی به علت مشکل نا باروری مرد٬ این دو نفر فرزندی نداشتند.
خود آقای مداح نیز مانند خانم مومنه اهل عبادت و ارادت به ائمه و نماز شب خواندن است. ضمنا او به معنای واقعی لارج است و جدا از مداحی که درآمد کمی ندارد٫ مثلا شبی ۲-۳ میلیون در ایام محرم! به شغل ساخت و ساز نیز سرگرم می باشد٬ یعنی هم وضعش خوب است هم خوب خرج می کند.
نتیجه اینکه چند سال پیش دختر خانم مومنه٬ نهایتا مخ مداح جان را می زند٬ یا شاید هم مداح جان مخ او را می زند... و این دو به وصال هم می رسند و همسر آقای مداح را دو در می کنند...
آقای مداح می گوید زن اولم چاق بود و ما بچه دار نمی شدیم...
آقای مداح و همسر جدیدشان کماکان بچه دار نمی شوند....
من مطمئن نیستم ولی شنیده ام که این زوج بدون اینکه ساعت کوک کنند٬ نیمه شب از خواب برخواسته و با یکدیگر نماز شب ادا می کنند...
و من هیچگاه نفهمیدم آیا زن اول از همان ابتدا چاق بود؟ یا اول لاغر بود بعد چاق شد؟ یا اینکه اگر چاق بود یا چاق شد٬ هیچ امیدی به لاغر شدنش نبود؟ چقدر مگر چاق بود؟ آیا اگر چاق نبود٬ آقای مداح او را بیشتر دوست می داشت؟ آیا او هنوز هم چاق است؟ اگر لاغر شود٬ آیا امیدی به ...