مدیریت زمان
من از امروز ۲۹/۲/۹۰ تولدی دوباره یافته و مدیریت زمان را تماما اجرا می کنم!
پ.ن: الآن که آخر برجه باشه از اول خرداد شروع می کنم...
من از امروز ۲۹/۲/۹۰ تولدی دوباره یافته و مدیریت زمان را تماما اجرا می کنم!
پ.ن: الآن که آخر برجه باشه از اول خرداد شروع می کنم...
همه چیز از "یک حس دوست داشتن" شروع میشه... تا وقتی که این حس نباشه مشکلی نیست وقتی به وجود اومد کلی ناراحتی با خودش میاره اساسا شاید به خاطر اینکه متوقع می شی ...
تو دوسش داری اونم هیچ کاری نمی کنه! خودتو دلداری میدی یا به عبارت بهتر توجیه می کنی " من دوسش دارم چرا اون باید یه کاری بکنه؟!" یه فکری تو سرت جرقه می زنه...
اوضاع وقتی بی ریخت تر میشه که علاقه تو به اون ابراز می کنی ... طرف کلی ذوق مرگ میشه! آخه کدوم انسانیه که از "دوست داشته شدن" بدش بیاد؟!!
اما تو "تفاوتی" نمی بینی...
اوضاع وقتی به گند کشیده می شه که طرف با افتخار اما در حالیکه تلاش می کنه "یک ژست اعتراف کننده " به خودش بگیره متقابلا ابراز عاشقی می کنه!
اما دریغ از اون "تفاوتی" که تو قلبا جستجو می کنی...
...
...به سختی بی خیال می شی و همین طور که سعی می کنی به زور لبخند بزنی به این "حس نکبتی" تو دلت فحش می دی ... منظورم همون حس دوست داشتنه!
پ.ن: http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/Sheikh_bahai_test/sheikh_high.html
اینجا ملت خیلی خرافاتی هستند... یکی از مسایلی که به آن عمیقا اعتقاد دارند داستان "خوش کشیک بودن " و " بد کشیک بودن" است! بیچاره کسی که نامش به بد کشیکی در رود آنقدر مورد ملامت دیگران از نرس و اکسترن و هم لول گرفته تا سال ۲و۳... قرار خواهد گرفت که حاضر می شود درد کشیک ویرانگر را به جان بخرد و با چای و نسکافه شب را تا صبح مریض ببیند اما "بد کشیک نکبت" خوانده نشود.
نوشتن هم حالی می خواهد که معلوم نیست من دارم یا ندارم...
چارلي چاپلين مي گويد آموخته ام که..
با پول مي شود
خانه خريد ولي آشيانه نه،
رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي توان مقام خريد ولي احترام نه،
مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،
دارو خريد ولي سلامتي نه،
خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ،
مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
آموخته ام که... تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد